خاطره نگاری چیست؟ – ویژگی ها و تکنیک های خاطره نویسی + نمونه

۱۲
۱۴۰۴/۱۲/۴
۱۷ دقیقه
PDF
آموزش متنی جامع
نمونه سوال و تمرین + پاسخ تشریحی
آزمون سنجش یادگیری
امکان دانلود نسخه PDF

خاطره نگاری، ثبت وقایع زندگی خود یا دیگران است و از اصول نگارش آن می‌توانیم به موضوع مناسب، شروع مناسب و سادگی و صمیمت زبان اشاره کنیم. در این مطلب از مجله فرادرس یاد می‌گیریم خاطره نگاری چیست و انواع و اصول نگاری خاطره نگاری در نگارش دوازدهم را با مثال توضیح می‌دهیم. در انتهای مطلب نیز پرسش‌هایی چهارگزینه‌ای طرح کرده‌ایم تا با استفاده از آن‌ها میزان یادگیری خود را بسنجید و آن را افزایش دهید.

آنچه در این مطلب می‌آموزید:
  • یاد می‌گیرید به چه نوع نوشته‌ای، خاطره نگاری می‌گوییم.
  • اصول و نکات نوشتن خاطره را یاد می‌گیرید.
  • با شیوه های مناسب برای شروع خاطره نگاری آشنا می‌شوید.
  • با موضوعات مناسب برای خاطره نگاری و نحوه پرداخت مناسب به آن‌ها آشنا می‌شوید.
  • نمونه های زیادی از خاطره نگاری درباره موضوعات متنوعی را یاد خواهید گرفت.
  • اصول تبدیل خاطره گویی به خاطره نگاری را یاد می‌گیرید.
خاطره نگاری چیست؟ – ویژگی ها و تکنیک های خاطره نویسی + نمونهخاطره نگاری چیست؟ – ویژگی ها و تکنیک های خاطره نویسی + نمونه
فهرست مطالب این نوشته
997696

خاطره نگاری چیست؟

در خاطره نگاری، نویسنده، صحنه‌ها یا وقایعی که در زندگی‌ خود اتفاق افتاده یا در وقوع آن‌ها نقشی داشته یا شاهد آن‌ها بوده است را شرح می‌دهد. خاطره یکی از انواع ادبی و از عام‌ترین و صمیمانه‌ترین گونه‌های نوشتار است.

خاطره نگاری از ساده‌ترین، بی‌تکلف‌ترین و در عین حال از مؤثرترین راه‌ها برای انتقال احساسات خود به دیگران است. به دلیل ساده و بدون تشریفات بودن این نوع نوشته، هرکسی می‌تواند با رعایت چند اصل و قاعده محدود، اتفاقات مختلف زندگی خود یا دیگران را به ساده‌ترین شکل، ثبت و ماندگار کند. هر چیزی از قبیل پیروزی‌ها، شکست‌ها، تجربه‌های تکراری یا تکرارنشدنی، دیده‌ها، شنیده‌ها، نوشته‌ها، عواطف، احساسات و... می‌توانند موضوعی برای خاطره نگاری باشند.

برای یادگیری خاطره نگاری و روش نگارش آن پیشنهاد می‌کنیم فیلم آموزش نگارش ۳ پایه دوازدهم در فرادرس را تماشا کنید که لینک آن را در کادر زیر آورده‌ایم.

نکات مهم در خاطره نویسی

حال که دانستیم خاطره نگاری چیست و نمونه آن را نیز مشاهده کردیم، در این بخش به معرفی نکات مهم در خاطره نگاری می‌پردازیم تا بدانیم برای نوشتن درست و اصولی خاطره، باید از چه قواعدی پیروی کنیم.

  • موضوع مناسب
  • راوی یا زاویه دید
  • شروع مناسب
  • سادگی و صمیمت در زبان
  • رعایت تسلسل و توالی حوادث
  • رعایت نکات املایی و نگارشی
اصول خاطره نگاری چیست
اصول خاطره نگاری

در ادامه هرکدام از این موارد را توضیح می‌دهیم.

تا اینجا دانستیم خاطره نگاری چیست و با اصول نگارش آن آشنا شدیم. در ادامه هریک از آن‌ها را با مثال معرفی می‌کنیم.
برای یادگیری این مطلب و مطالب مشابه آن و همچنین دسترسی همیشگی به همه مطالب مجله فرادرس، پیشنهاد می‌کنیم اپلیکیشن رایگان مجله فرادرس را نصب کنید.

برای نصب اپلیکیشن رایگان مجله فرادرس، کلیک کنید.

انتخاب موضوع مناسب

اهمیت موضوع در خاطره نگاری این است که موضوع آن باید برجسته باشد. برای مثال «گرفتن مدال طلای مسابقات جوانان» موضوع بسیار مناسبی برای خاطره نویسی است. به طور کلی موضوع خاطره نباید مسائل روزمره و ساده و پیش‌پاافتاده‌ای باشد که هر روز برای هر انسانی رخ می‌دهد زیرا در این صورت جذابیتی برای خواننده نخواهد داشت. البته در یک صورت، این موضوعات نیز می‌توانند برای خاطره نویسی مناسب باشند. می‌توانیم با طرح جزئیات جذاب، یک رویداد عادی و معمولی را به شکلی خواندنی و دلپذیر برای مخاطب به نگارش دربیاوریم.

شرط اصلی ثبت خاطره، بی‌همتا بودن موضوع یا روایت‌ بی‌همتا از  موضوع است. همچنین رعایت تسلسل و توالی زمانی رویداد که از آن زاویه بتوانیم دید مناسبی به خواننده بدهیم نیز شرط اصلی بعدی خاطره نگاری است و در بخش‌های بعدی آن را بیشتر توضیح می‌دهیم.

راوی یا زاویه دید

منظور از راوی یا همان زاویه دید، شخص و شماری است که خاطره را از زاویه دید او روایت می‌کنیم. برای مثال در جمله «از خیابان به خانه رفتم و دیگر هیچ‌وقت به خیابان بازنگشتم.» راوی، اول شخص است اما در جمله «همه آن‌ها در سالن پذیرایی خانه عمه بزرگ نشسته بودند.» روای یا زاویه دید، سوم شخص مفرد است.

راوی در خاطره نگاری مانند انواع ادبی داستانی اهمیت دارد زیرا راوی خاطره گاهی در شکل‌گیری حوادث، اثرگذار است اما گاهی فقط شاهد و ناظر است. بسته به اینکه چه زاویه دیدی را برای برای روایت و ثبت خاطره انتخاب کنیم، روایت متفاوتی خواهیم داشت.

پیشنهاد می‌کنیم برای اینکه یاد بگیرید اصول خاطره نگاری چیست فیلم آموزش فارسی (نگارش) دوازدهم در فرادرس را تماشا کنید که لینک آن را در کادر زیر آورده‌ایم.

مثال خاطره نگاری با راوی اول شخص

در کادر زیر یک خاطره را با راوی اول شخص آورده‌ایم.

روز مسابقه فوتبال بین کلاس‌های مختلف مدرسه بود. من دروازده‌بان تیم بودم و بازی مساوی بود تا اینکه در دقایق آخر نیمه دوم ما یک گل از کلاس حریف جلو بودیم و فقط پنج دقیقه تا پایان وقت بازی مانده بود. دست‌هایم از استرس عرق کرده بودند و فقط صدای تشویق بچه‌های کلاسمان را می‌شنیدم.
یکمرتبه داور که معلم ورزشمان بود، سوت زد. برای تیم حریف پنالتی گرفته بود. عصبی و بی‌قرار شده بودم اما نمی‌شد کاری کرد. باید ضربه پنالتی را می‌زدند. معلم ورزش توپ را گذاشت روی نقطه پنالتی که خودش آن را با گچ روی زمین کشیده بود. بازیکن تیم حریف پشت توپ قرار گرفت و شوت کرد. بدون آنکه بدانم چرا، خود را پرت کردم سمت راست.
فقط یادم می‌آید که چند لحظه بعد، روی زمین افتاده بودم و توپ را به محکم‌ترین شکلی که می‌شد توی بغلم گرفته بود و می‌فشردمش. بچه‌های کلاسمان دویدند سمتم و همه ریختند روی سرم.
ترسیده بودم اما پریدم. درست پریدم و این بهتر از هیچ‌کاری نکردن بود. 

مثال خاطره نگاری با راوی سوم شخص

در کادر زیر، همان خاطره قبلی را این بار با راوی سوم شخص آورده‌ایم.

روز مسابقه فوتبال بین کلاس‌های مختلف مدرسه بود و محمد دروازه‌بان تیمشان شده بود. بازی مساوی بود تا اینکه تیم آن‌ها در دقایق پایانی نیمه دوم یک گل به حریف زد و جلو افتادند. فقط چند دقیقه تا پایان بازی مانده بود، کف دست‌هایش از استرس عرق کرده بود و فقط صدای تشویق و هیاهوی هم‌کلاسی‌هایش را می‌شنید.
یکدفعه داور که همان معلم ورزش مدرسه‌اشان بود، سوت زد. صدای سوت برای اعلام پنالتی به نفع تیم حریف بود. محمد عصبی و بی‌قرار شده بود اما کاری از دستش برنمی‌آمد چون ضربه پنالتی باید زده می‌شد. معلم ورزش توپ را گذاشت روی نقطه پنالتی که خودش آن را روی زمین کشیده بود. بازیکن تیم حریف، پشت توپ ایستاد و با سوت داور، آن را شوت کرد. محمد انگار بدون آنکه بداند چرا، خودش را به سمت راست پرتاب کرد.
تنها چند لحظه بعد از شوت، محمد روی زمین افتاده بود و توپ را انگار که آخرین دارایی او در دینا باشد، محکم در بغل گرفته بود و آن را می‌فشرد. همه بچه‌های کلاسشان دویدند طرفش و ریختند روی سر او.
او ترسیده بود اما با این حال پرید. گویی می‌دانست حتی در اوج هراس، عمل کردن بهتر از ساکن بودن است.

شروع مناسب

شروع مناسب خاطره، خواننده را به خواندن ادامه متن، ترغیب می‌کند زیرا تأثیر خاصی بر نگاه او دارد. همچنین نویسنده با گزینش فصا و مقدم کردن آنچه در ابتدای خاطره می‌نویسد، از همان ابتدا مشخص می‌کند که کدام بخش برای او اهمیت بیشتری دارد و مخاطب نیز از آن آگاه می‌شود. به همین دلیل لازم است برای آغاز نوشتن خاطره، نقشه راهی تنظیم کنیم و گام‌های بعدی نوشتن را بر اساس آن برداریم.

سه شیوه زیر، روش‌های مناسبی برای شروع خاطره نگاری هستند.

  • شروع خاطره بر اساس زمان
  • شروع خاطره بر اساس مکان
  • شروع خاطره بر اساس رویدادی خاطره انگیز
انواع شروع مناسب در خاطره نگاری
انواع شروع مناسب در خاطره نگاری

در ادامه، یک خاطره یکسان را با هر سه شیوه بالا شروع می‌کنیم.

مثال خاطره نگاری با شروع بر اساس زمان

در کادر زیر خاطره را به شیوه شروع بر اساس زمان، روایت کرده‌ایم.

تابستان سال نود و هشت بود. یکی از همان روزهای کش‌دار مرداد که گرما به مغز استخوان می‌رسد.
آن روز با دوستم تصمیم گرفتیم برای اولین بار بدون خبر دادن به خانواده و تنهایی به استخر نزدیک مدرسه برویم. البته مسیر استخر تا خانه، کوتاه بود اما برای ما که هنوز مزه استقلال را نچشیده بودیم، شبیه یک سفر بزرگ بود. با هیجان بلیت استخر را گرفتیم و بعد از حاضر شدن، وارد آب شدیم. همه چیز عالی بود تا اینکه بدون آنکه متوجه شوم وارد قسمت عمیق استخر شدم. هرچ تلاش کردم نتوانستم روی آب بمانم و دیگر به زیر آب رفته بودم و همچنان دست و پا می‌زدم. کم‌کم همه چیز برایم کند شد. صداهایی را می‌شنیدم و نورهایی را می‌دیدم اما نمی‌توانستم کوچکترین واکنشی از خودم نشان بدهم.
ناگهان و قبل از آنکه دنیا برایم متوقف شود، دستی بازویم را گرفت و مرا از آب بیرون کشید. ناجی استخر بود که دوستم به موقع خبرش کرده بود. آن روز برای اولین بار با مرگ رو‌به‌رو شدم و حتی هنوز هم آن چهره به چهره شدن با مرگ را از یاد نبرده‌ام.

مثال خاطره نگاری با شروع بر اساس مکان

در کادر زیر همان خاطره مثال قبل را این بار بر اساس مکان شروع به روایت کرده‌ایم.

ساختمان استخر محله ما نمای بیرونی زیبایی داشت. همیشه در مسیر مدرسه با دوستم از کنار آن می‌گذشتیم اما تا به حال به داخل آن پا نگذاشته بودیم.
یک روز با همان دوستم تصمیم گرفتیم که بدون اطلاع دادن به خانواده هایمان به استخر برویم. فاصله بین خانه و استخر فاصله کمی بود اما برای ما که در آن سن هنوز آزادی و استقلال را تجربه نکرده‌ بودیم، قدم بزرگی بود. با هیجان بسیار بلیت خریدم و بعد پوشیدن مایو، وارد آب شدیم. همه چیز عالی بود تا اینکه من بدون آنکه متوجه شوم به قسمت عمیق استخر رفتم. کمی دست  پا زدم اما بعد از سی ثانیه دیگر نمی‌توانستم روی آب بمانم. رفتم زیر آب و دیگر دنیا برایم کند شد فقط نور چراغ‌های سقف استخر را می‌دیدم و فریادهایی مبهم می‌شنید اما قادر به انجام هیچ‌ واکنشی نبودم.

یکمرتبه حس کردم دستی بازویم را گرفت و مرا از آب بیرون کشید. ناجی استخر بود که دوستم او را خبر کرده بود. همان روز برای اولین بار در زندگی بود که با مرگ رو در رو شدم و حتی تا امروز هم آن رو در رویی را فراموش نکرده‌ام.

مثال خاطره نگاری با شروع بر اساس رویداد خاطره انگیز

این بار و در کادر زیر، روایت همان خاطره را بر اساس رویدای خاطره‌انگیز شروع کرده‌ایم.

دست و پا می‌زدم و نفس کم آورده بودم. آب به دهان و بینی‌ام نفوذ کرده بود و دنیا برایم کند شده بود.
آن روز گرم در مردادماه با یکی از دوستانم تصمیم گرفتیم برای اولین بار بدون خبر دادن به خانواده به استخر محله برویم. از استخر تا خانه‌های ما مسیر کوتاهی بود اما برای ما در آن سن که هنوز استقلال را تجربه نکرده بودیم، این کار قدم بزرگی محسوب می‌شد. خلاصه بلت را گرفتیم و بعد از آماده شدن، وارد آب شدیم. همه چیز خیلی خوب بود تا اینکه بدون اینکه متوجه شوم، وارد قسمت عمیق استخر شدم. چند ثانیه تلاش کردم که روی آب بمانم اما تلاش‌هایم بی‌فایده بود. به زیر آب رفتم و دیگر چیز زیادی حس نمی‌کردم و نمی‌توانستم واکنشی نشان بدهم.
ناگهان دستی را روی بازویم حس کردم که آن را محکم گرفت و مرا به سرعت از آب بیرون کشید. ناجی استخر بود که خوشبختانه دوستم به موقع او را خبر کرده بود. آن روز برای اولین بار به چهره مرگ رو در رو شدم و تا امروز هنوز آن را از یاد نبرده‌ام.

سادگی و صمیمیت زبان نوشته

خاطره نگاری تا حدی قالبی آزاد و دور از قید و بند است. امتیاز خاطره نگاری بر سایر انواع نوشتن نیز همین است که لزومی ندارد نویسنده از قالب مشخصی پیروی کند. البته مقررات عام نوشتن که باید در همه نوشته‌ها رعایت شوند، در خاطره نویسی نیز رعایت می‌شوند. به جز این مقررات، در خاطره نگاری، پیروی از سبک و سیاق ویژه یا اصول و فنون خاصی مد نظر نیست.

رعایت تسلسل و توالی حوادث

در خاطره نگاری باید ترتیب وقوع حوادث و روابط علی و معلولی آن‌ها را رعایت کنیم زیرا در غیر این صورت، ذهن مخاطب پریشان می‌شود و روایت، جذابیت خود را از دست می‌دهد.

مثال خاطره نگاری با رعایت توالی حوادث

در کادر زیر یک خاطره را بدون رعایت توالی حوادث آورده‌ایم.

شب امتحان وقتی خواندن همه درس‌های کتاب ادبیات را تمام کردم، خیالم راحت شد و کتاب را بستم و خوابیدم. البته به یکبار خواندن اکتفا نکردم چون من معمولاً برای هر امتحان دو بار کل کتاب را می‌خوانم.
صبح که به مدرسه رسیدم، تنها کتابی که توی دست همه بچه‌ها بود، کتاب تاریخ بود. اول خیال کردم حتماً می‌خواهند برای امتحان بعدی آماده شوند اما زیاد طول نکشد که بتوانم خودم را گول بزنم. یکی از هم‌کلاسی‌هایم ازم پرسید: «چرا کتاب ادبیات دستت است؟» دنیا روی سرم خراب شد. تپش قلب گرفتم و با چشم‌های وحشت‌زده ازش پرسیدم: «امروز امتحان تاریخ داشتیم؟» جوابش معلوم بود و همانجا فهمیدم همه چیز تمام شده.
لای کتاب تاریخ را باز نکرده بودم. معلم برگه‌های امتحان را روی میزهایمان گذاشت و چشمم که به اولین سؤال افتاد، دستم لرزید. بچه‌ها ماجرا را به معلم گفتند. وسط امتحان آمد بالای سرم. گفت: «هر چه‌قدر تونستی جواب بده. نگران نباش، دوباره ازت امتحان می‌گیرم.» آرام شدم. همینکه حالم را فهمید آرامم کرد. جواب‌هایی که یادم بود را نوشتم و نمره‌ها که آمد، چهارده گرفته بودم. کمترین نمره‌ امتحانی در تمام دوران تحصیلم اما تنها امتحانی که تا آخر عمر از یاد نمی‌برم.

مثال خاطره نگاری بدون رعایت توالی حوادث

در کادر زیر همان خاطره را با رعایت تسلسل حوادث روایت کرده‌ایم.

برگه امتحان تاریخ را روی میزهایمان پخش کردند. سؤال اول را که دیدم، دستم لرزید. وارد کلاس که شدم، توی دست همه بچه‌ها فقط کتاب تاریخ دیدم. دیشب کل درس‌های ادبیات را خوانده بودم و البته هرکدام را دوبار خوانده بودم. 
دنیا روی سرم خراب شد. داشتم خود را گول می‌زدم. دوستم پرسید: «چرا کتاب ادبیات را دستت گرفته‌ای؟» فکر می‌کردم بچه‌ها می‌خواهند برای امتحان بعدی آماده شوند. جوابش معلوم بود. تپش قلب گرفتم و فهمیدم همه چیز تمام شده.
معلم وسط امتحان آمد بالای سرم. آرام شدم. حالم را فهمید. بچه‌ها ماجرا را به او گفته بودند. جواب‌هایی که یادم بود را نوشتم. معلم گفت: «دوباره ازت امتحان می‌گیرم. هرچه‌قدر یادت اومد جواب بده. نگران نباش.» نمره‌های امتحان آمد. تنها امتحان در طول سال‌های تحصیلی‌ام بود که آن را خوب یادم مانده است. چهارده گرفته بودم. کمترین نمره‌ای بود که در تمام سال‌های تحصیلم گرفته بودم.

رعایت نکات املایی و نگارشی

همانطور که در بخش سادگی و صمیمت زبان بیان کردیم، در خاطره نگاری موظف به رعایت قواعد و قالب خاصی نیستیم اما باز هم باید قواعد املایی و نگارشی را رعایت کنیم. رعایت این قواعد از اصول اولیه و اساسی برای هر نوع نوشته است.

یادگیری نگارش دوره متوسطه با فرادرس

تا اینجا یاد گرفتیم خاطره نگاری چیست و نوشتن آن چه اصولی دارد. در دوران متوسطه و درس نگارش با انواع مختلفی از نوشته‌ها مانند نوشته‌های ذهنی، نوشته‌های عینی، خاطره نگاری، سفرنویسی و... آشنا می‌شویم که هرکدام از آن‌ها قواعد خاصی دارند. یادگیری انواع نوشته‌ها و قواعد و اصول هریک از آن‌ها، علاوه بر تضمین موفقیت ما در امتحان‌های مدرسه و به طور کلی موفقیت تحصیلی، باعث می‌شود برای نوشتن آثار خود و انتشار آن‌ها آماده شوید. زیرا اگر به نویسندگی علاقه داشته باشید، بهترین مسیر، نوشتن همراه با یادگیری درست است. به همین دلیل در این بخش برخی از آموزش‌های فرادرس را آورد‌ه‌ایم که برای یادگیری انواع نوشته‌ها مناسب هستند.

مجموعه آموزش ادبیات فارسی
برای تماشای مجموعه فیلم‌های آموزش ادبیات فارسی و نگارش دوره متوسطه فرادرس، روی عکس کلیک کنید.

همچنین برای یادگیری همه نکات نگارش و درست نوشتن می‌توانید از مجموعه آموزش‌های زیر استفاده کنید.

خاطره گویی و خاطره نگاری

هر دو این‌ واژه‌ها درست هستند زیرا هدف خاطره، به اشتراک گذاشتن تجربه‌های شخصی است. یعنی وقتی حادثه و واقعه‌ای را که دیده‌ایم یا شنیده‌ایم یا... را برای کسی تعریف می‌کنیم نیز همان هدفی را داریم که در هنگام نوشتن خاطره داریم.

اما خاطره گویی و خاطره نویسی دو تفاوت مهم دارند که آن‌ها را در فهرست زیر آورده‌ایم.

  • نوشته، سند و ماندگار است.
  • تفاوت زبان گفتار با زبان نوشتار در برخی از اصول و نکات

اصول تبدیل زبان گفتار به نوشتار در خاطره نویسی

حال اگر بخواهیم خاطره گویی خود یا دیگری را به خاطره نگاری تبدیل کنیم، در برگرداندن زبان گفتار به نوشتار باید اصول زیر را رعایت کنیم.

  • در نوشتار (خاطره نگاری)، متن یکپارچه گفتاری را به چند بند تبدیل می‌کنیم.
  • بسیاری از تکیه کلام‌ها و تکرارها را در خاطره نگاری، حذف می‌کنیم یا آن‌ها را با عبارت‌های متناسب جایگزین می‌کنیم.
  • اجزای جمله‌های موجود در متن خاطره را مطابق ترتیب اجزای جمله در فارسی و نثر معیار مرتب می‌کنیم مگر اینکه در جایی برای تأکید بر کلمه یا گروهی از کلمات، ناچار به مقدم کردن آن‌ها در جمله باشیم.
  • در طی انجام هر سه نکته بالا باید توجه کنیم که متنی که می‌نویسیم با اجرای این اصلاحات از موضوع اصلی دور نشود.
اصول برگرداندن زبان گفتار به نوشتار
اصول تبدیل زبان گفتار به زبان نوشتار

مثال تبدیل صحیح خاطره گویی به خاطره نگاری

در کادر زیر یک خاطره را به زبان محاوره آورده‌ایم تا شیوه درست تبدیل آن به زبان نوشتار را در ادامه یاد بگیریم.

چند وقت پیش تو مترو بودم و طبق معمول، هندزفری توی گوشم بود و حواسم به هیچی نبود. یهو قطار وسط تونل وایساد و چراغاشم خاموش شد. اولش همه ساکت شدن و بعد چند دقیقه صدای پچ‌پچ و غرغر مردم بلند شد.
منم یه کم استرس گرفتم ولی سعی کردم عادی باشم. همون لحظه یه پسربچه که با مامانش کنار من وایساده بود، با صدای بلند گفت نترسین. الان اژدها رد می‌شه می‌ره بعدش ماام می‌ریم.
چند لحظه همه ساکت شدن بعد یهو صدای خنده توی کل واگن پیچید. حتی همون آدمایی که تا چند ثانیه پیش داشتن غر می‌زدن و اعصابشون خرد بود، بلند بلند می‌خندیدن.
چند دقیقه بعد، قطار راه افتاد. تا آخر مسیر توی نگاه و قیافه همه هنوز خنده بود.

حالا همین خاطره را در کادر زیر به درستی و با رعایت قواعد آن، به زبان نوشتاری برگردانده‌ایم تا بدون آنکه از صمیمت و سادگی آن کم شود، تبدیل به متنی ادبی شود.

 مدتی قبل در مترو بودم و مثل همیشه با هدفون به موسیقی گوش می‌دادم و توجهی به اطرافم نداشتم. ناگهان قطار در میان تونل متوقف شد و همه چراغ‌هایش هم خاموش شد. اول همه ساکت شدند اما بعد از مدت کوتاهی، صدای شکایت بیشتر و بیشتر شد.
من هم مظطرب شده بودم اما سعی کردم واکنش خاصی نداشته باشم. در همان لحظه، پسربچه‌ای که با مادرش در کنار من ایستاده بود، با صدایی بلند و رسا فریاد زد: «نترسید. الان اژدها رد می‌شه و بعدش ما هم می‌تونیم بریم.»
برای چند ثانیه کل فضا را سکوت فراگرفت اما چند لحظه بعد، واگن قطار پر شد از  صدای خنده مردم. حتی مردمی که تا همین یک دقیقه پیش، مشغول شکایت بودند هم با صدای بلند می‌خندیدند.
بالاخره بعد از چند دقیقه مشکل برطرف شد و قطار حرکت کرد. تا انتهای مسیر نگاهم به چهره هرکدام از مسافران که می‌افتاد، هنوز در حال خنده و بشاش بودند.

در مطلب زیر از مجله فرادرس ویژگی های فارسی معیار را توضیح داده‌ایم.

چرا خاطره می‌نویسیم؟

اگر بخواهیم به این سؤال کلی‌تر پاسخ دهیم که اصلاً چرا می‌نویسیم باید در جواب بگوییم که می‌نویسیم تا ماندگار شویم، ارتباط برقرار کنیم و بیاموزیم و به دیگران بیاموزانیم.

در فهرست زیر دلایل خاطره نویسی را آورده‌ایم.

  • رسیدن به جامع‌نگری: از آنجا که حوادث و رویدادها تنها یک دلیل ندارند و هر بیننده‌ای تنها به یک زاویه توجه دارد، ثبت هر رویداد با زاویه دیدهای متفاوت باعث می‌شود درباره آن رویداد به جامع‌نگری برسیم.
  • دسترسی محدود برخی افراد به وقایع و حوادثی خاص: درباره برخی حوادث و رویدادها، تنها عده محدودی از آن‌ها اطلاع دارند و شرح مشاهدات چنین افرادی ممکن است از جهت بیان علت حوادث و تبیین وقایع برای آیندگان بسیار مهم باشد.

مثال خاطره نگاری های مهم فارسی

در فهرست زیر خاطره‌نویسی‌های مهم فارسی را آورده‌ایم که دلایل خاطره نگاری را اثبات می‌کنند.

  • «تاریخ بیهقی»: ابوالفضل بیهقی به دلیل موقعیت شغلی خود که در دربار غزنویان دبیر بود، به اسرار و رموز آشکار و نهان حکومت غزنوی اشراف کامل داشت و با نوشتن این اثر، آیندگان را به پنهانی‌ترین زوایای کاخ و قصر پادشاهان غزنوی برد.
  • «روزنامه خاطرات ناصرالدین شاه در سفر سوم فرنگستان»: از نظر اینکه فصلی از تاریخ تقریباً معاصر ایران و حاکمان آن و داد و ستد و رابطه آن‌ها با دنیای خارج را در بر دارد، قابل توجه است.
  • «روزها»: این اثر محمدعلی اسلامی ندوشن در برگیرنده یک دوره پر رمز و راز از سرگذشت انسان است.
  • «خاطرات عزت‌شاهی»: خاطرات جریان‌های سیاسی و شخصیت‌های مبارز در زندان ساواک
  • «ظهور و سقوط سلطنت پهلوی»: خاطرات ارتشبد حسین فردوست، مسئول دفتر ویژه اطلاعات محمدرضا پهلوی
  • «کارنامه و خاطرات هاشمی رفسنجانی»: خاطرات ایشان از دوران انقلاب و هشت سال دفاع مقدس
  • خاطره‌نگاشت‌های متعددی از دفاع مقدس: دا، پایی که جا ماند، نورالدین پسر ایران، من زنده‌ام، وقتی مهتاب گم شد، زندان موصل

نمونه هایی از خاطره نگاری برای نگارش دوازدهم انسانی

حال که یاد گرفتیم خاطره نگاری چیست، در این بخش نمونه هایی از خاطره نگاری درباره موضوعات مختلف را مشاهده می‌کنیم تا یاد بگیریم چگونه می‌توانیم درباره موضوعات مختلف، خاطره نگاری کنیم.

پیش از آن پیشنهاد می‌کنیم برای یادگیری انواع نوشته، مجموعه فیلم‌های آموزش ادبیات فارسی و نگارش دوره متوسطه فرادرس را تماشا کنید که لینک آن را در کادر زیر آورده‌ایم.

خاطره نگاری سفر به مشهد

کادر زیر شامل خاطره نگاری سفر به مشهد است.

شش ساله بودم که برای اولین بار با مامان و بابا رفتیم مشهد. همه چیز برای من خیلی بزرگ و عجیب بود. انگار حرم مثل یک قصر طلایی بود که توی آفتاب می‌درخشید. دست مامان را محکم گرفته بودم و آدم‌ها برایم شبیه ستون‌های بلندی بودند که راه پاها و چشم‌هایم را سد می‌کردند. بالاخره مامان تصمیم گرفت روی یکی از فرش‌‌هاییی که داخل یکی از صحن‌ها انداخته بودند بنشیند. من را هم نشاند کنار خودش.
حواسم به دور و اطرافم بود و نگاهم را مدام به همه جا می‌چرخاندم. یک دشته کبوتر سفید را دیدم که نشستند روی یک سکو. مامان مشغول نماز خواندن بود. بلند شدم و رفتم سمت پرنده‌ها. قبل از من بچه‌های دیگری نزدیکشان شده بودند و تا رسیدم نزدیکشان، پریدند و پرواز کردند. با نگاه، مسیرشان را تا آسمان دنبال کردم. می‌خندیدم و خیلی خوشحال بودم. سرم را که آوردم پایین، تازه یادم آمد که از مامان جدا شده‌ام. هرچه‌قدر چشم‌هایش را گرداندم پیدایش نکردم. فکر نمی‌کردم زیاد ازش دور شده باشم اما کاملا گمش کرده بودم. همانجا روی زمین نشستم و گریه کردم.
یک پیرمرد با کلاه و کتی بلند آمد سمتم. اسمم را پرسید و وقتی فهمید گم شده‌ام، دستم را گرفت. از روی زمین بلندم کرد و بردم توی یک اتاق که چندتا بچه دیگر هم آنجا بودند و پشت میز و صندلی‌های کوچک نشسته بودند و نقاشی می‌کشیدند یا با عروسک و ماشین بازی می‌کردند.
درگیر بازی با بچه‌ها شده بودم که ناگهان کسی از زمین بلندم کرد و مرا کشید توی آغوشش. مامان بود که قربان‌صدقه‌ام می‌رفت و گریه می‌کرد. محکم بغلم کرده بود و داشت لهم می‌کرد. دیگر نمی‌خواستم از کنار مامان جایی بروم، حتی برای دیدن پرنده‌ها.

خاطره نگاری یک روز برفی

در کادر زیر یک روز برفی را خاطره نگاری کرده‌ایم.

آن روز از صبح بی‌وقفه برف باریده بود و همچنان هم ادامه داشت. همان روز قرار بود نتیجه مصاحبه کاری خودم در آن شرکت بزرگ را به من اعلام کنند. خدا خدا می‌کردم که قبول شده باشم. یک نگاهم به پنجره و کوچه پر از برف بود و یک نگاهم به گوشی که مبادا تماس بگیرند و دیر جواب بدهم.
ذهنم در خیال بود که ناگهان صدایی شدید از حیاط شنیدم. از پنجره دیدم که پیرمرد ساکن واحد دوم، وسط حیاط نشسته و پای خود را در دستانش گرفته است و درد می‌کشد. سریع از خانه بیرون رفتم، زنگ واحد روبه‌رویی را زدم و با هم به سمت حیاط دویدیم تا به داد پیرمرد برسیم. وقتی رسیدیم پایین فهمیدیم پیرمرد بیچاره سعی می‌کرده برف‌های حیاط را پارو کند که لیز خورده و روی زمین افتاده است. با مرد همسایه زیر بغل او را گرفتیم و او را تا خانه‌اش بردیم.
وقتی برگشتم خانه تازه یادم افتاد که تلفن همراهم را در خانه جا گذاشته بودم. روشنش کردم. دو تماس از دست رفته از شماره همان شرکت داشت. با تپش قلب و نگرانی با همان شماره تماس گرفتم دعا می‌کردم که حتی اگر نظرشان مثبت نبوده هم در این چند دقیقه نظر خودشان را عوض کرده باشند و خبر قبولی‌ام را بدهند. با چهارمین بوق، مسئول منابع انسانی شرکت، جواب داد و خبر داد که از فردا می‌توانم کارم را شروع کنم.
هنوز هم هر وقت برف می‌آید یاد پیرمرد همسایه و نگرانی‌ و ذوقم برای قبولی در مصاحبه می‌افتم.

انشا خاطره نگاری یک روز پاییزی

در کادر زیر درباره یک روز پاییزی خاطره نگاری کرده‌ایم.

درست اواسط آبان ماه سال ۱۳۹۶ بود که با چند نفر از هم‌کلاسی‌های دانشگاه، تصمیم گرفتیم بعد از کلاس‌های دانشگاه به کاخ سعدآباد برویم زیرا می‌دانستیم سعدآباد در روزهای پاییزی بسیار زیبا می‌شود. بعد از تمام شدن آخرین کلاس در ساعت دو بعد از ظهر با ماشین دو نفر از بچه‌ها به سمت سعدآباد حرکت کردیم. بعد از  پرداخت ورودی وارد محوطه بسیار بزرگ کاخ شدیم و در حین صحبت کردن درباره مسائل روز، دانشگاه، اساتید و... همه بخش‌های محوطه بیرونی کاخ را پیاده‌روی کردیم. در یکی از بخش‌های باغ، درخت‌هایی در فاصله نیم‌متری پایین‌تر  از سطح زمین وجود داشتند و سطح روی زمین آن‌ها پر از برگ‌های خشک و زیبای بهاری بود. یکی از دوستانم تصمیم گرفت به داخل آنجا بپرد تا از او عکس بگیریم اما درست بعد از اینکه روی برگ‌ها پرید، در داخل برگ‌ها فرورفت و داشت می‌افتاد. در واقع، برگ‌های روی زمین، عمق زیادی داشتند. ما در وضعیت عجیبی بودیم و نمی‌دانستیم بخندیم یا به دوست خود کمک کنیم. در نهایت بعد از مقداری خنده همه به سمت لبه آنجا رفتیم و دست او را گرفتیم تا از آنجا خارج شود. حالا آن دوست ما مادر دختری هفت‌ساله است اما ما همچنان با یادآوری آن خاطره، همگی خندان می‌شویم.

انشا در مورد بهترین خاطره زندگی با دوستان

در کادر زیر انشایی درباره بهترین خاطره با دوستان نوشته‌ایم.

سفر دسته‌جمعی ما بچه‌های کلاس اول / ب به شمال تا امروز بهترین خاطره زندگی من است. ماجرا از زمانی شروع شد که مدیر ما تصمیم گرفت بهترین کلاس را به یک سفر به مقصد انزلی ببرد. برای اینکه بهترین کلاس انتخاب شود، ملاک نمره‌های میان‌ترم ترم دوم بود. یعنی میانگین نمره‌های میان‌ترم هر کلاسی که بیشتر می‌شد، همه بچه‌های کلاس می‌توانستد از طرف مدرسه با هم به سفر بروند. آه که ما برای به دست آوردن این مقام چه‌قدر تلاش کردیم. از همان‌ روزی که مدیر این تصمیم را اعلام کرد، ما دست به کار شدیم. من و دو نفر دیگر از بچه‌های کلاس که در همه درس‌ها بهتر بودیم، در زنگ تفریح‌ها و حتی بعد از پایان ساعت مدرسه به بچه‌هایی که در درس‌ها ضعیف‌تر بودند کمک می‌کردیم. از ریاضی و ادبیات گرفته تا علوم و دینی را با هم تمرین می‌کردیم.

نمونه سؤال خاطره نگاری

حال که بررسی کردیم خاطره نگاری چیست، در این بخش ده پرسش چهارگزینه‌ای آورده‌ایم تا یادگیری خود را بسنجید و آن را تثبیت کنید. برای پاسخ به این سؤالات، جواب درست مورد نظر خود در هر سؤال را انتخاب و روی آن کلیک کنید. سپس روی گزینه «مشاهده گزینه صحیح» کلیک کنید تا پاسخ درست را مشاهده کنید. با ثبت هر یک پاسخ درست، یک امتیاز می‌گیرید و امتیاز نهایی خود را در پایان آزمون یعنی بعد از ثبت پاسخ همه پرسش‌ها و با کلیک بر گزینه «دریافت جواب آزمون» مشاهده خواهید کرد.

تمرین و آزمون

۱. در کدام گزینه خاطره محاوره‌ای زیر را به درستی به زبان نوشتاری تبدیل کرده‌ایم؟

اولین بار که فهمیدم از دست دادن یعنی چی پنج سالم بود. با مامان و بابام رفته بودیم پارک و برام یه بادکنک خیلی گنده قرمز خریده بودن. یه لحظه حواسم پرت بازی بچه‌های دیگه شد که بادکنکم از دستم ول شد و رفت آسمون. بعد از اینکه حواسم برگشت سرجاش تازه فهمیدیم که اون رفته. دیگه اشکام بند نمیومدن. مامان بابام خیلی بهم گفتن که گریه نکنم و یه بادکنک دیگه دقیقاً همونطوری برام می‌خرن اما من همون بادکنک خودمو می‌خواستم که رفته بود آسمون.

نخستین بار که دانستم «از دست دادن» برای انسان چه مفهومی دارد، پنج سال بیشتر نداشتم. با پدر و مادر خویش به بوستان رفته بودم و آن‌ها قبول زحمت فرموده و برای بنده یک عدد بادکنک بسیار عظیم الجثه که رنگی قرمز داشت را خریده بودند. برای لحظاتی چند دچار حواس‌پرتی شدم و بادکنک از دستانم به سوی آسمان رفت. دقایقی بعد تازه دانستم بادکنک از کفم رفته است. دیگر اختیار اشک‌های خویش را نداشتم. پدر و مادر گرامی‌ام بسیار اصرار کردند که بادکنکی به همان شکل را برای ابتیاع می‌فرمایند اما بنده فقط همان بادکنک مذکور خود را می‌خواستم که حالا در آسمان بود.

اولین بار که فهمیدم «از دست دادن» یعنی چه، پنج‌ساله بودم. با مامان و بابایم رفته بودیم پارک و برایم یک بادکنک خیلی بزرگ قرمز خریده بودن. برای لحظه‌هایی حواسم به بازی بچه‌ها پرت شد و بادکنک از دستم ول شد و به آسمون رفت. بعد از چند دقیقته تازه حواسم جمع شد و فهمیدم اون دیگه رفته. دیگه اشک‌هام بند نمی‌اومدن. پدر و مادرم بهم اصرار کردن که گریه نکنم چون یه بادکنک دیگه برام می‌خرن اما من فقط همون بادکنک خودمو می‌خواستم که دیگه تو آسمون بود.

اولین بار که با مفهوم «از دست دادن» آشنا شدم، پنج ساله بودم. با پدر و مادرم رفته بودیم پارک و برایم یک بادکنک بسیار بزرگ قرمزرنگ خریده بودند. یک لحظه حواسم به تماشای بازی بچه‌های دیگر پرت شد و بادکنک از دستم رها شد و به آسمان رفت. بعد از اینکه حواسم برگشت سر جایش تازه متوجه شدم که بادکنکم رفته توی آسمان، اشک‌هایم بند نمی‌آمد. پدر و مادرم خیلی اصرار کردند که یک بادکنک دیگر برایم می‌خرند دقیقاً همان شکل و همان رنگ اما من بادکنک خود را می‌خواستم که حالا دیگر توی آسمان بود.

اولین بار که با مفهوم از دست دادن آشنا شدم پنج ساله بودم! با پدر و مادرم به باغی در اصفهان رفته بودیم و آن‌ها برایم یک بادکنک قرمز بسیار بزرگ خریده بودند برای چند لحظه حواسم به بازی بچه‌ها پرت شد و در همان لحظه‌ها دستم شل شد و بادکنک از دستم خارج شد و به آسمان رفت بعد از اینکه متوجه شدم چه اتفاقی افتاده است، بسیار گریه کردم پدر و مادرم خیلی اصرار کردند که یک بادکنک دیگر را دقیقاً مانند قبلی برایم بخرند اما من فقط همان بادکنک قبلی خودم را می‌خواستم.

پاسخ تشریحی

در فهرست زیر، علت نادرست بودن گزینه‌های اول، دوم و چهارم این سؤال را توضیح داده‌ایم.

  • گزینه اول: زبان این گزینه، با فارسی معیار امروز فاصله دارد و متعلق به قرن‌های گذشته است. به همین دلیل، دارای سادگی لازم برای خاطره نگاری نیست.
  • گزینه دوم: در این گزینه در مواردی مانند صرف فعل‌ها، زبان گفتار را به زبان نوشتار تبدیل نکرده‌ایم.
  • گزینه چهارم: در این گزینه، علائم نگارشی را اصلاً رعایت نکرده‌ایم. به‌طوری‌که فقط در انتهای جمله آخر آن، نقطه گذاشته‌ایم و  علامت تعجب موجود در انتهای جمله اول نیز نادرست به کار رفته است.

۲. کدام گزینه نادرست است؟

شروع خاطره بر اساس زمان، یکی از شیوه‌های مناسب برای خاطره نگاری است.

اگر بخواهیم یک خاطره بیشترین تأثیر را بر مخاطب بگذارد، تنها راه، شروع آن خاطره با ذکر رویداد اصلی آن خاطره است.

می‌توانیم برای بیان خاطره خود، از توصیف مکان وقوع آن خاطره شروع کنیم و اتفاقاً این روش یکی از شیوه‌های خوب برای شروه خاطره نگاری است.

یکی از روش‌های مناسب برای خاطره نگاری، شروع آن خاطره با رویداد اصلی آن خاطره است.

۳. کدام گزینه درست است؟

نیازی نیست که موضوع خاطره نگاری، موضوع خاص و برجسته‌ای باشد بلکه هر اتفاق رومزره‌ای می‌تواند یک موضوع برای نگارش یک خاطره باشد.

موضوعات پیش‌پاافتاده‌ که تقریباً هر روز در زندگی همه ما رخ می‌دهند، همیشه یکی از موضوعات جذاب برای خاطره نویسی هستند و مخاطب خوبی دارند.

مضامین روزمره و معمولی به هیچ‌وجه و تحت هیچ شرایطی برای نگارش خاطره مناسب نیستند زیرا شرط اصلی برای خاطره نگاری، خاص و برجسته بودن موضوع آن خاطره است.

شرط اصلی ثبت خاطره، بی‌مانند بودن موضوع آن خاطره یا شیوه روایت آن خاطره و همچنین رعایت تسلسل و توالی زمانی رویدادها و اتفاقات موجود در آن حادثه است.

پاسخ تشریحی

درباره گزینه‌های اول تا سوم باید به این نکته توجه کنیم که موضوعات روزمره جذابیتی برای مخاطب ندارند و به همین دلیل برای نوشتن خاطره مناسب نیستند اما همین موضوعات را نیز می‌توانیم با طرح جذئیاتی جذاب، از یک رویداد معمولی به واقعه‌ای دلپذیر و خواندنی تبدیل کنیم.

۴. در کدام گزینه همه اصول خاطره نویسی را آورده‌ایم؟

موضوع مناسب / شروع بر اساس زمان یا مکان / صمیمت و ادبی بودن زبان / رعایت نکات نگارشی فارسی

موضوع مناسب / راوی یا زاویه دید / شروع مناسب / سادگی و صمیمت زبان / رعایت توالی حوادث / رعایت نکات املایی و نگارشی

شروع مناسب / رعایت تسلسل در روایت / زاویه دید مناسب / رعایت قواعد زبان فارسی معیار

رعایت قواعد املایی و نگارشی / توانایی مدیریت زبان بین سادگی و پیچیدگی / انتخاب موضوع مناسب

۵. راوی یا زاویه دید کدام‌یک از خاطره‌های زیر با گزینه‌های دیگر متفاوت است؟

یک روز که خواب مانده بودم و فقط نیم ساعت زمان داشتم تا به محل کارم برسم، یک ماشین دربست گرفتم و در راه هم داشتم نکته‌برداری‌هایم برای جلسه همان روز را بازبینی می‌کردم. یکدفعه راننده کنار اتوبان ایستاد. از ماشین پیاده شد و کمی به طرف لاین داخلی اتوبان رفت. نگران و عصبی بودم و نمی‌دانستم چه می‌کند. بعد از چند دقیقه با یک بچه گربه به ماشین برگشت. گفت: «ببخشید. گفتم برش ندارم ماشینا می‌رن روش.» گربه را از دستش گرفتم و همه نگرانی‌ها و ناراحتی‌هایم در کسری از ثانیه از بین رفتند.

امسال یک روز در زنگ ورزش، معلم حلقه خود را درآورد و گذاشت روی سکو تا بیاید و با ما والیبال بازی کند. بعد از چند دقیقه، یک کلاغ بازیگوش، آمد و حلقه را با نوکش برداشت و رفت نشست روی شاخه یکی از درخت‌های مدرسه. هم نگران شده بودیم و هم در موقعیت خنده‌داری گیر کرده بودیم. بابای مدرسه سریع یک زرورق خوراکی را زیر همان درخت تکان داد و بعد گذاشتش روی زمین. کلاغ بیچاره گول خورد. آمد پایین، حلقه را انداخت و زرورق را برداشت و پرواز کرد و از مدرسه رفت بیرون.

همه متهمان، شاکیان و شهدان پرونده، در دادگاه حاضر بودند. قاضی قرار بود به بزرگ‌ترین و مهم‌ترین پرونده دوران کاری خود رسیدگی کند. البته این جلسه، جلسه آخر رسیدگی بود و باید در پایان آن، رأی خود را اعلام می‌کرد. نمی‌دانست تا چه حدی می‌تواند در برابر پیشنهاد رشوه سنگین در ازای اعلام رأی برائت متهمان مقاومت کند. از یک ماه پیش برای خرید خانه جدید به بن‌بست خورده بودند و باید خانه فعلی‌اشان را هم تخلیه می‌کردند. دو ساعت بعد، رأی خود را با صدای بلند اعلام کرد: همه متهمان مجرم شناخته شدند و ملزم به رد مال شاکیان و گذراندن حبس هستند.

در روزهای مانده به دفاع، اضطراب عجیبی را تجربه می‌کردم. درباره آن با استاد راهنمایم صحبت کرده بودم. یک روز از همان روزها با من تماش گرفت و گفت فردا ساعت ۸ در دانشگاه باشم و لازم است با هم به جایی برویم. فردا ساعت ۸ صبح با استادم به کتابخانه شخصی پدربزرگ او رفتیم. چیزی که می‌دیدم را باور نمی‌کردم. همان نسخه‌های خطی که برای بخش انتهایی پایان‌نامه‌ام می‌خواستم، درست روبه‌رویم بودند. انگار در بهشت پا گذاشته بودم.

پاسخ تشریحی
مشاهده پاسخ تشریحی برخی از سوالات، نیاز به عضویت در مجله فرادرس و ورود به آن دارد.

۶. کدام‌یک از گزینه‌های زیر درباره تبدیل خاطره گویی به خاطره نگاری درست است؟

تعداد بخش‌های روایت را در خاطره‌ نگاری دقیقاً مطابق خاطره گفتاری، حفظ می‌کنیم یعنی اگر کل روایت به صورت پکپارچه بیان شده است، آن را به همان صورت پکپارچه می‌نویسیم.

اگر در جایی از خاطره، برای تأکید بر بخشی از جمله و اثرگذارتر کردن روایت، جای اجزای جمله را با جای اصلی آن‌ها در فارسی معیار عوض کنیم، مشکلی به وجود نمی‌آید.

اگر برای رعایت قواعد زبان نوشتار، ناچار شدیم از موضوع اصلی خاطره گفتاری دور شویم، اشکالی رخ نمی‌دهد.

نیازی نیست در خاطره نگاری، تکیه‌کلام‌ها را جایگزین یا تکرارها را حذف کنیم چون این موارد باعث صمیمی شدن زبان می‌شوند.

۷. شروع کدام‌یک از خاطره‌نگاری‌های زیر با دیگر گزینه‌ها متفاوت است؟

روزهای امتحانات پایان ترم سال دوم کارشناسی بود. دی ماهی که در آن سال خیلی برف بارید. یک روز صبح زود از خانه بیرون زدم، سوار ماشین شدم و می‌خواستم آن را روشن کنم و راه بیفتم که مادرم بهم زنگ زد. جواب که دادم، گفت جزوه‌ام را روی جاکفشی جا گذاشته‌ام. لازمش داشتم، باید توی راه هم آن را مرور می کردم. برگشتم و برش داشتم. وقتی دوباره وارد ماشین شدم، صدای نحیف و ضعیفی از یک بچه‌ گربه را شنیدم. صدا خیلی ضعیف اما خیلی نزدیک بود. پیاده شدم، در کاپوت را باز کردم و دیدم بله، یک بچه گربه بسیار کوچک آن‌جا برای خودش جا خوش کرده تا گرم شود. از ماشین درش آوردم، بردمش خانه و به مامان گفتم برایش یک جای گرم درست کند. اگر مادرم آن لحظه تماس نگرفته بود، احتمالاً ماشین را روشن می‌کردم و آن گربه کوچک در موتور ماشین له می‌شد.

بیست و هشتم صفر بود. مثل هر سال، مادربزرگ مراسم شله‌زردپزی داشت. از شب قبل دایی‌ها، خاله‌ها و همه خانواده‌ها به خانه مادربزرگ می‌رفتیم و وسایل پخت شله‌زرد را آماده می‌کردیم. یکی زعفران را می‌سابید، یکی پوست بادام‌ها را می‌گرفت و خلال بادام درست می‌کرد، یکی دارچین را آسیاب می‌کرد و خلاصه همه در پخت آن نذری همکاری می‌کردند. مادر بزرگ از نصفه شب زیر دیگ را روشن می‌کرد تا صبح زود، شله‌زرد را در محله پخش کنند. ما بچه‌ها آخر شب خوابمان می‌برد و صبح بعد از آماده شدن شله‌زرد بیدار می‌شدیم. آن سال اما صبح زود با شنیدن صدای یک نوزاد بیدار شدیم. فهمیدیم دختردایی‌ام که دو روز پیش برای وضع حمل به بیمارستان رفته بود، دیشب با نوزادش به خانه مادربزرگ آمده تا نذری آن سال را از دست ندهد.

آفتاب مستقیم می‌زد توی چشم‌هایم. کف سرم داغ کرده بود و مغزم دیگر کار نمی‌کرد. ماشین دقیقاً در بدترین جای ممکن جوش آورده بود و خراب شده بود. اول زنگ زدم به بابا بعد به امدادخودرو. گفتند برای اینکه به آنجا برسند حداقل دو ساعت طول می‌کشد. چاره‌ای نداشتم. قبول کردم و حالا منتظر بودم برسند. از ماشین پیاده شدم بودم و کنار آن ایستاده بودم. هم توی ماشین خفه‌کننده بود هم بیرون از آن. تقریبا یک ساعت منتظر بودم که یک ماشین جلوی ماشینم نگه داشت. راننده‌اش که یک خانم جوان بود، از ماشین پیاده شد و به سمتم آمد. گفت از ماشین سر در می‌آورد و اجازه گرفت تا نگاهی به آن بیاندازد. نیم ساعت بعد، ماشین کاملاً صحیح و سالم شده بود. بعد از کمی صحبت، متوجه شدم که آن خانم یک تعمیرکار حرفه‌ای ماشین است که پانزده سال سابقه کار دارد. انگار معجزه بود که او در آن ساعت از روز در آن جاده بود.

سالگرد ازدواج دوستم دوم بهمن بود. مثل هر سال، همه دوستان خودش و همسرش را دعوت کرده بود اما امسال مراسم را یک هفته زودتر از روز سالگردشان برگزار کرد تا همسرش را شگفت‌زده کند. همه مهمان‌ها آمده بودند، ساعت هشت شب بود اما همسرش هنوز به خانه نیامده بود. دوستم هرچقدر با او تماس گرفت جواب نمی‌داد. همه ما نگران شده بودیم. برخی از مهمان‌ها با ابزار نگرانی و آرزوی سلامتی، کم‌کم مهمانی را ترک می‌کردند. در نهایت فقط من کنار دوستم ماندنم و تصمیم گرفتیم برویم و به پلیس گزارش بدهیم. تا ساعت دوازده منتظر ماندیم و دوستم به هر کسی که ممکن بود خبری از همسرش داشته باشد، زنگ زد. در نهایت تصمیم گرفتیم از خانه بیرون برویم تا گم شدن او را به پلیس گزارش بدهیم. همینکه در خانه را باز کردیم دیدیم که همسر او با یک دسته گل و یک جعبه هدیه، دم در خانه نشسته و خوابش برده است. ماجرا این بود که او از مهمانی و قصد دوستم خبردار شده بود و او هم می‌خواست دوستم را غافلگیر کند. دوستم از دست شوهرش حرص می‌خورد اما من فقط می‌توانستم به آن دو نفر و وضعیت موجود، بخندم.

پاسخ تشریحی
مشاهده پاسخ تشریحی برخی از سوالات، نیاز به عضویت در مجله فرادرس و ورود به آن دارد.

۸. کدام گزینه موضوع مناسبی برای خاطره نگاری نداشته است؟

سال سوم دبستان بودم که یک روز بعد از برگشتن از مدرسه به خانه، دیدم که خواهر بزرگم یک لاکپشت خریده و آن را به خانه آورده است. آن موجود کوچک سبز، اولین حیوان خانگی‌ای بود که من داشتم. آنقدر به او علاقه داشتم که حتی شب‌ها ظرف خانه او را کنار تخت خودم می‌گذاشتم و می‌خوابیدم. این رابطه دوستانه آنقدر عمیق شد که من دیگر زمانی برای درس خواندن نداشتم. یک روز که به خانه برگشتم، لاکی خانه نبود، نه توی ظرفش بود نه هیچ جای دیگر. با نگرانی از مادرم پرسیدم: «لاکی کجا رفته است؟» مادر گفت: «مجبور بودیم لاکی را به خانه مادربزرگ در شهرستان بفرستیم تا هم تو به درس‌هایت برسی و هم او بتواند در فضای باز و بزرگتری زندگی کند.» بسیار غمگین شدم اما این جدایی برای همه ما بهتر بود.

آخرین روز کلاس‌های ترم سوم دانشگاه بود. بعد از اینکه کلاس خودم تمام شد با یکی از دوستانم به کلاس عمومی او رفتیم تا بعد از آن با هم به تجریش برویم و خرید کنیم. کلاس تمام شد و ما با تاکسی به تجریش رفتیم و خرید کردیم و بسیار خوش گذراندیم. وقتی به خانه رسیدم ساعت چهار عصر بود. خیلی بی‌حال بودم اما فکر می‌کردم حتماً به خاطر خستگی گشتن زیاد است. دراز کشیده بودم که بعد از دقایقی، گلویم به شدت سوخت و ای سوزش تمام نمی‌شد. مدتی بعد بدنم کم‌کم داغ شد و تنم هم می‌سوخت. رفتم جلوی آینه و دیدم لکه‌های سرخی روی بدنم است. باورم نمی‌شد. مادرم گفته بود من در بچگی آبله‌مرغون گرفته‌ام اما حال من چیز دیگری می‌گفت. همان شب رفتیم بیمارستان و دکتر متخصص بیماری‌های عفونی تشخیص داد که این مریضی را گرفته‌ام. خلاصه کل امتحانات آن ترم را با زخم‌های آبله‌مرغون سپری کردم.

ساعت چهار و سی‌ و پنج دقیقه نیمه‌شب از خواب پریدم. کابوس دیده بودم. ساعت را دقیق یادم است چون از تخت بیرون آمدم و رفتم تا آشپزخانه که آب بخورم و همان زمان به ساعت دیواری توی هال نگاه کردم. وقتی برگشتم توی تخت تا سعی کنم بخوابم، فهمیدم ترتیب کتاب‌های روی میز کنار تختم جابه‌جا شده است. آن‌ها تقریبا به هم ریخته بودند. انگار کسی بخواهد در میان آن‌ها دنبال کتاب خاصی بگردد و چون آن‌ را پیدا نکرده، همه چیز را به هم ریخته است. کم‌کم همانطور که در اتاقم بودم، می‌دیدم که همه چیزهای دیگر به مرور به هم می‌ریزند و آشفته می‌شوند. طولی نکشید که فهمیدم در خواب هستم. در واقع من درون خوابم از خواب بیدار شده بودم.

دیروز ساعت پنج صبح از خواب برخاستم. تا ساعت پنج و نیم در حال حاضر شدن بودم و ساعت پنج و سی و پنج دقیقه دوستم مثل هر روز پیام داد که تا چند دقیقه دیگر به در خانه می‌رسد تا با هم به محل کار برویم. ساعت پنج و چهل دقیقه من سوار ماشین او شده‌ بودم و حرکت کردیم. ساعت ۶ به شرکت رسیدیم. پارک کردیم و بالا رفتیم. مثل روزهای گذشته، ما دو نفر اولین نفرهایی بودیم که وارد شرکت می‌شدیم. برق‌های واحد خودمان را روشن کردیم و سیستم‌های خود را نیز روشن کردیم و شروع به کار کردیم. تا ساعت نه صبح کم‌کم دیگر همکارهای واحد خودمان و دیگر واحدها رسیدند. ساعت ۱۱ صبح جلسه روزانه‌ بخش را برگزار کردیم و به مدیر، گزارش کارهای روزانه خود را ارائه کردیم. ساعت چهار عصر نیز با دوستم از شرکت خارج شدیم، سوار ماشین شدیم و به سمت خانه رفتیم.

پاسخ تشریحی
مشاهده پاسخ تشریحی برخی از سوالات، نیاز به عضویت در مجله فرادرس و ورود به آن دارد.

۹. در کدام‌یک از خاطره نگاری‌های زیر، سادگی و صمیمت زبان وجود ندارد؟

  آن روز برفی برای تماشای برف و برف‌بازی می‌خواستیم به حیاط برویم. خواهرزاده سه‌ساله‌ام هم آن روز خانه ما بود. پدر و مادرش، برادر بزرگ‌تر او را به دکتر برده‌ بودند. مشکلی که داشتیم این بود که خواهرم دستکش خواهرزاده‌ام را با خودش برده بود و ما هم نمی‌توانستیم او را بدون دستشکش در آن هوای سرد بیرون ببریم. از طرف دیگر، آن بچه مدام بی‌قراری می‌کرد و می‌خواست زودتر به حیاط برویم. در یک لحظه یک فکر به سرم زد. یکی از جوراب‌های پشمی‌اش را برداشتم و دست‌هایش را با آن‌ها پوشاندم. همگی شاد و خوشحال با هم به حیاط رفتیم.

آن روز او تصمیمش را گرفته بود. می‌خواست مدادرنگی صورتی بغل‌دستی‌اش را از جعبه مدادرنگی‌های او بردارد. مدت‌ها بود این نقشه را کشیده بود. دقیقاً از یک هفته پیش که آن مداد را برای اولین بار در جعبه مدادرنگی‌های هم‌کلاسی‌اش دیده بود، دلش می‌خواست که آن را داشته باشد. بالاخره آن روز نقشه‌اش را عملی کرد. زنگ تفریح دوم بود، طبق معمول، ناظم همه بچه‌ها را از کلاس بیرون کرده بود اما او به بهانه برداشتن لیوانش وارد کلاس شد. خیلی سریع اما با استرس فراوان، به سراغ کیف بغل دستی‌اش رفت، آن مداد صورتی را برداشت، گذاشت توی جیبش و بدون لیوان از کلاس زد بیرون.

شاید آن روز بهترین روز زندگی او بوده است. کسی نمی‌دانست چگونه چنین روزی را توصیف کند. بعد از ماه‌ها تحمل بیماری و رنج‌های بسیار توانسته بود بر بیماری خود فائق بیاید اما این تنها یکی از وقایع شگفت‌انگیز آن روز بود. خواستار قدیمی او که مدت‌ها بود منتظر پاسخ مثبتی از سوی او بود، توانست او را خوشنود سازد و پاسخ مثبت او را دریافت کند. همان روز مراسم نکاح آن دو برگزار شد. همان مساءای که در سپیده آن، پاسخ آزمایش‌های خود را گرفته بود.

در تولد پنچاه سالگی‌اش بهترین هدیه زندگی‌اش را گرفت. نوه شش ساله‌اش که تازه پیش‌دبستانی را تمام کرده بود، روی یک کاغذ نقاشی که حاشیه‌اش را با رنگ‌های مختلف رنگ‌آمیزی کرده بود، با خط خودش نوشته بود: «تولدت مبارک باباجون مهربون!» وقتی آن هدیه را باز کرد، ذوق همراه با اشک‌هایش از چشم‌هایش بیرون می‌زد. نوه شیرین و عزیزش را در آغوش گرفت و با تمام نفسش او را بوسید. بعد بلند شد، او را توی هوا چرخاند و دوباره بوسیدش. انگار مزد تمام زندگی‌اش را یکجا گرفته بود و دیگر چیزی نمی‌توانست او را از لحظه‌ای که در حال تجربه آن بود، خوشحال‌تر کند.

۱۰. راوی کدام‌یک از گزینه‌های زیر، سوم شخص مفرد نیست؟

او در دومین سال مهاجرت خود به مشکلی جدی برخورده بود. باید تا آخر این ماه، هزینه سه ماه اجاره خانه را به صاحب‌خانه‌اش پرداخت می‌کرد تا بتواند ویزای خود را تمدید کند اما نمی‌توانست، نشدنی بود. حتی به برگشت فکر می‌کرد اما نمی‌توانست برگردد. تازه کارش را از دست داده بود و هرچه‌قدر دنبال کار جدید گشته بود، اتفاقی نیافتاده بود. درست در آخرین روز از مهلت باقی‌مانده‌اش یک تماس از آخرین شرکتی که در آن درخواست کار داده بود،دریافت کرد. نه تنها او را برای کار پذیرفته بودند بلکه حاضر بودند هزینه تمدید ویزای او را هم پرداخت کنند.

از زمانی که یادم می‌آید خبرنگاری را دوست داشته‌ام. خبرنگاری جنایی هم یکی از بخش‌های مورد علاقه همیشگی‌ام بوده است اما آن روز که مثل چند روز گذشته‌اش در دادگاه خانواده منتظر سوژه‌های خبری جدید بود، یکی از تلخ‌ترین دیده‌های زندگی‌ام را تماشا کردم. زن و مردی با کودک دوساله خود برای پیگیری پرونده طلاق به دادگاه آمده بودند و هیچ‌کدام نمی‌خواستند حضانت آن بچه معصوم را بر عهده بگیرند. آنچه تا آن روز دیده بودم، دعوا بر سر خواستن حضانت بود اما آن روز با چشم‌ها و گوش‌های خودم دیدم و شنیدم که کسی آن بچه بی‌گناه را نمی‌خواست. از جلسه دادگاه بیرون رفتم و دیگر به آنجا برنگشتم.

این گروه معمولاً در زمستان با تعداد مشخصی از مسافرها در سنین مشخص، به جنوب سفر می‌کردند. آن سال هم برنامه مثل همیشه در جریان بود و همه مسافران برای بررسی بارها در فرودگاه بودند که ناگهان یک خانم مسن به آن‌ها اضافه شد. بقیه گروه و مسافران گمان می‌کردند که آن خانم به اشتباه به گروه آن‌ها نزدیک شده است اما وقتی پدرام، سرپرست گروه، به سمت او رفت و با او سلام و احوالپرسی کرد، همه نگران شدند. نمی‌دانستند بودن خانمی به آن سن و سال، آن‌ها را از برنامه سفرشان عقب می‌اندازد یا نه. وقتی از سفر برمی‌گشتند باورشان نمی‌شد که وجود همان خانم سن و سال دار باعث شده آن سفر از بهترین خاطره‌های زندگی همه آن‌ها بشود.

در بامداد روز سی‌ام آذر او کودک خود را به دنیا آورد. در آن روزگار خبری از دکتر و بیمارستان نبود. حتی در شهرهای بزرگ هم قابله‌ها مأمور به دنیا آوردن بچه‌ها بودند. او زایمان سختی داشت. از شب گذشته درد داشت اما زمان به دنیا آمدن بچه نرسیده بود. تمام شب را بیدار ماند. همه کسانی که در اتاق همراهش بودند، خوابشان برد اما او هنوز بیدار بود، با صدای بلند با خدا حرف می‌زد و می‌گفت حاضر است برای سلامت فرزندش، دردی بیشتر از آنچه تاکنون کشیده را هم تحمل کند اما فقط کودکش را زنده می‌خواهد و دوست دارد خودش هم زنده بماند و او را بزرگ کند. فردا شب وقتی در میانه‌های شب بالاخره صدای گریه نوزادش را شنید، توانست بعد از دو روز، بخوابد.

جمع بندی خاطره نگاری

در این مطلب از مجله فرادرس یاد گرفتیم خاطره نگاری چیست و چگونه باید خاطره نویسی کنیم. همچنین مطابق با خاطره نگاری فارسی دوازدهم انسانی، اصول این نوع نوشته و انواع آن را یاد گرفتیم. در پایان مطلب نیز پرسش‌هایی چهارگزینه‌ای قرار دادیم که با پاسخ دادن به آن‌ها میزان یادگیری خود از این مطلب را بررسی کنید و آن را در ذهن خود تثبیت کنید.

بر اساس رای ۰ نفر
آیا این مطلب برای شما مفید بود؟
اگر پرسشی درباره این مطلب دارید، آن را با ما مطرح کنید.
منابع:
کتاب نگارش ۳
PDF
مطالب مرتبط
نظر شما چیست؟

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *